آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

چهارشنبه14تیر91

  نیمه شعبان امسال 5شنبه بود. روز 4شنبه تو مهد کودک کشاورزی جشن بود. و قرارشد بچه ها رو زود تحویل بگیریم. منم آویسا رو از مهد گرفتم ومجبور شدم بیارمش اداره. آویسا خانوم هم که چی بگم مشغول دست زدن به همه چیز شد و دلش می خواست همش رو کیبورد بدبخت من بکوبه. خلاصه با خاله نرگس مهارش کردیم اینم چند تا عکس از اولین باری که آویسا اومد تو اداره مامانی...   ...
27 تير 1391

سه شنبه13تیر 91

                        روز سه شنبه  ساعت 10 رفتم مهد به دختر گلی سر بزنم. آویسا طبق معمول هر روز دلش می خواست تاب بازی کنه. باهاش رفتم حیاط مهد. دیدم خاله ساناز استخر بادی راه انداخته بچه ها دارند آماده می شوند برن تو آب. آویسا هم تا اونا رو دید گفت: آب بازی. خاله ساناز هم گفت بیار کمی پاهاش رو تو آب کنه. خلاصه از پا شروع شد بعد شد دست و آخرش هم کلاً رفت تو آب. خیلی با رژین و بچه ها حال کردی و خوش گذروندی.  این هم اولین باری که دختر عسل رفت استخر. استخر اونم از نوع روباز... عزیز دلم انشاالله و...
17 تير 1391

سه شنبه 13تیر91

                               من دریا رو خیلی دوست دارم یه زمانی همش می رفتم کنارش می نشستم و آروم می شدم ولی الانا خیلی کم دریا میرم. امسال عید هم به خاطر بابا رضا  و دوستش بعد 2سال رفتیم دریا. روز 13 بدر(13فروردین 91) با بابا حاجی و خانواده عموم رفتیم جنگل واز کلی اونجا خوش گذروندیم. البته بگم بعد 11 سال این اولین باری بود که برای 13بدر شمال موندم. و نمیدونستم که این آخرین باری هم  میشه که با عموی خدا بیامرزم می رم. الان هم که به اون روز فکر می کنم دلم میگیره. آره عزیز ...
13 تير 1391

سه شنبه 13تیر91

                امروز طبق روال روز های قبل بیدار شدیم اما دیر اومدیم بیرون. چون بابارضا کمی مریض احوال بود. هر چی گفتم بمونیم خونه و استراحت کنه قبول نکرد. رسیدیم اداره. دختر گلی هم بیدار شد. کمی تاب بازی کرد بعدش بابا رفت. با هلیا الاکلنگ بازی کرد و بعد رفتیم  اتاقش. صدف هم اومد. رفتی پیش صدف. دیروز صداش می زدی:ادف. عینکش رو برداشتی و زدی به چشمت. ماشاالله خیلی شیطونی. وقتی سر گرم بودی از اتاق اومدم بیرون. به بابا زنگ زدم . گفت مرخصی گرفتم و می خوام برم خونه مامان فاطمه. خیلی الان ناراحتم چون دلم می خواست باهاش می رفتم دکتر. عزیزم عاشقتم و...
13 تير 1391

دوشنبه5تیر91

        آخر هفته پیش یعنی چهارشنبه رفتیم شمال. آویسا خانوم طبق همیشه تو ماشین یه کاری کرد که من احساس می کردم جاده شمال کش اومده و تمومی نداره. خلاصه بعد از تحمل شیطنت های دختر گلی رسیدیم.  آویسا اول غریبی می کرد و هرچی دایی محمد و دایی بهزاد نازش رو می کشیدند سمتشون نمی رفت. بعد از نیم ساعت یخ خانوم وا شد و شروع کرد به بالا و پایین پریدن. تا جمعه شمال بودیم و صبحش برگشتیم. عصر هم دایی محمد اومد و بابا و مامان حاجی رو باخودش آورد.آخه مامان حاجی کمی مریض احواله و قرار بود بیاد تهران چکاب. آویسا خانوم شارژ شارژ.خونه رو زیر و رو می کرد.  ماشاالله دخترم خیلی شیطونه. یه برنامه آموزشی تو تلو...
5 تير 1391

جمعه26خرداد91

                پنچ شنبه آویسا گلی واکسن داشت. و تب کرد. دو شب من و بابا بالای سرش بودیم . طفلی بچم خیلی اذیت شد. جمعه برای اینکه حال و هوای دخترم عوض شه.رفتیم باغ عمه ارغوان. خیلی هوا خوب بود.و دخترم کلی با بچه ها بازی کرد. تاب بازی، سرسره، پردیدن تو چاه توپ(البته با همکاری عمه آزاده) خلاصه کلی بازی کرد. طفلی دخترم پاهاش هم درد میکرد. وقتی همه فوتبال بازی می کردند اون با زبان بی زبانی تشویقشون می کرد. خلاصه دخترم کلی هم آب بازی کرد.روز خوبی بود علی رغم خستگی و بی خوابی شب قبل. عزیز دلم آرزو دارم همیشه شاد باشی. تو را به خدای فاطمه می سپارم...   ...
27 خرداد 1391

دوشنبه22خرداد91

دیروز تولد 5/1 سالی دختر گلم بود. عزیزم تولدت مبارک باشه و 120 ساله شی. دیروز طبق معمول روزای قبل ساعت12 ظهر رفتم به دختر گلی داروش رو بدم که دیدم خاله رویا گفت آویسا یه کلمه جدید یاد گرفته. بهش گفت بگو آقا پلیس. آویسا هم خندید و هیچی نگفت. حالا از خاله رویا اصرار و از آویسا انکار. دختر گلی رو از خاله گرفتم و بردم که بهش دارو بدم دیدم یه دفعه صورتش رو نزدیک من کرد و گفت:آ پلیس. خندم گرفته بود. دختر شیطون دیگه چه کارش کنیم ... در ضمن یک ساله که از مهد اومدن دخترم میگذره.عزیز دلم هیچ وقت روز اولی که تحویل مهد دادمت یادم نمی ره. منو ببخش. امروز که این رو می نویسم از اینکه تو رو دارم ب...
23 خرداد 1391

شنبه20خرداد91

                                 سلام دختر نازم. ببخشید که خیلی دیر میام بهت سر می زنم. یه ذره حجم کاریم زیاده و سرم هم شلوغه. شما هم که این روزا مریضی و دارو مصرف می کنی.الهی بمیرم شب ها که بیدارت می کنم تا داروت رو بدم خیلی اذیت میشی. ظهر ها هم مجبورم بیام مهد و بهت دارو بدم. خلاصه این روزای ما با کار زیاد و مریضی هردو تامون خیلی سخت شده. آخه منم چند روز حالم خوب نبود.  مامان حاجی هم خیلی برای ما دل نگرونی می کرد. دیگه شهر غریب و تنها بودن این درد سرها رو داره. حالا که خ...
20 خرداد 1391